25-فی شرح احوالات بنده

سلام  به همه دوستان خوبم

* عرضم به حضور عالیتون که سرماخوردگی شدیدم شکر خدا خوب شده ، فکر کنم در اثر انرژی های مثبتی بود که از جانب شما دوستان دریافت کردم .قلب

* مهمونی پنج شنبه که رفتم خوب بود.سعی کردم توجه زیادی به کسایی که داشتن روی اعصابم راه میرفتن نکنم.ازشون دورتر نشستم و با کسایی که باهاشون راحتم رابطه برقرار کردم.نمیخوام  اوقات خودم و شماهارو با داستانهای یه عده نفهم خراب کنم ،پس به همین بسنده میکنم.خلاصه شب هم برای خواب همونجا موندم،چون همسری شیفت شب بود و اونجا موندن خیلی بهتر از رفتن خونه مادر شوهر بود.تا 4 صبح با بروبچ تو حیاط نشستیم و گفتیم و خندیدیمخنده(ریش سفیدای جمع زود خوابیدن) بعدشم دیگه بدخوابی زد به سرم و تقریبا تا صبح بیدار بودم.نهارم همونجا بودم و عصر با بروبچ برگشتیم و نخود نخود هر که رود خانه خود...بای بای

* البته یادم رفت یه چیزی بگم،برگشتنی یه اتفاق بدی افتاد،پامو که کردم تو کفشم دیدم یه چیزی تو کفشمه و تا پامو آوردم بیرون یه سوسک اندازه هیولا از کفشم پرید بیرون و منم کم لطفی نکردم و چنان نعره ای کشیدم که جناب سوسکه سرش گیج رفت و کفشامو پرت کردم و نشستم به گریه و همه اطرافیان(دقت کنین طایفه شوهری)قهر هاج و واج داشتن یه ماجرای وحشتناک مستند تماشا میکردن و بعدا متوجه شدم که یکی از بروبچ شیطون فامیل داره با موبایلش ازم فیلم میگیره.خلاصه کلی گریه زاری کردم و از اونجایی که جورابم به پام نداشتم یه حس خیلی کثیفی رو تو اون قسمت پام داشتم.حس مور مور همراه با تهوع و ...خوب از سوسک میترسم دیگه.ناراحت...حالا میگم عمه های همسری میگن حیف پسرمون که با یه دختر دیوونه ازدواج کرده و از این جور حرفا.زبان......واه واه واه .... خیلیم دلشون بخوادچشمک...امروز که این ماجرارو تعریف میکردم خواهرم بهم گفت"سوسکی"یولبعدش قانعم کرد که مثلا یکی میره زیارت و وقتی برمیگرده بهش میگن م.ش... و  ح.ا.. و ک.ر.. و ....با این که این اتفاق فقط یه بار تو زندگیشون میفته ولی تا آخر عمرشون اون اسم روشون میمونه ،یا یکی میره 4 سال درس میخونه میشه مهندس ،یا چندین سال درس میخونه و تا آخر عمرش اسمش میشه دکتر،حالا هم تو یه بار این اتفاق برات افتاده و ما هم بهت میگیم سوسکی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خداییش هیچ وقت تا این حد قانع نشده بودممتفکر

*  عصر دیگه خسته خسته بودم با کلی کسر خواب.اونجا هم هی کمک کردیم تا ریخت و پاشای مهمونی جمع و جور کنیم.یه دوش گرفتم و تا کارامو بکنم و بخوابم شد 1 نصفه شب.صبح شنبه هم باید میرفتیم شهر من.همسری اونجا یه کار اداری داشت.با ماشین پدرش صبح زود راه افتادیم و همسری کاراشو کرد که ایشالا داره ختم به خیر میشه،نهارم همونجا خوردیم و برگشتیم.بهترین اتفاق امروز سوای دیدن بابا و مامانم و امیرحسین  و خواهرم، دیدن کسی بود که فکر کنم حدود 2 سال بود که ندیده بودمش.براش یه چیزی آورده بودم.زنگ زدیم ببریم در خونش بهش بدیم که گفت نزدیک خونتونم و خودم میام میبرمش.منم به همسری گفتم دم در واستا و اگه نیومد خونه بگو من بیام پایین و ببینمش و ایشون هم که منو دوس دارن،دل به دل راه داره،گفته بودن که به خاطر اینکه من نرم پایین،میان بالا.اونقدر از دیدنش ذوق کردم که حد نداره.از اولین روزی که با ایشون آشنا شدم یه ارادت خاصی بهشون پیدا کردم.یه حاج آقای بسیار بسیار محترم و دوست داشتنی.با اومدنش خونمونو منور کرد.براش شربت اوردم.متاسفانه بساط پذیرایی به راه نبود و به یه چای و شربت قناعت کردم در حالی که دلم میخواست بهترین پدیرایی ازش بکنم.حدود سه ربعی نشست و رفت.از بابت سوغاتی هم تشکر کرد.واقعا از دیدن هم خوشحال بودیم.من که انرژی گرفتم از حضورش و حرفاش.کاش بتونین احساسمو درک بکنین.در کل امروز روز خوبی بود.شکـــــــــــــــــــــــر...لبخند

* فردا آخرین کلاسو میرم و دیگه تموم....تا امتحانات که اگه قسمت بشه از 2 شنبه شروع کنم به درس خوندن.خیال باطل

* چهارشنبه یه موضوعی بهتون میگم.از خود راضی

* با وجود همه این چیزا بازم احساس تنهایی میکنم.ناراحت

*  ای تو گورت پرشین بلاگ...عصبانی

/ 5 نظر / 3 بازدید
زانیار

7 سال که نمیشه گفت نازایی ... هنوز زوده، شاید فرجی شد ... [گل]

وحید53

خیلی چندش آوره ارشد می خونی

ساسان

اميدوارم تو امتحانات قبول بشين.

مرتضی

سلام دوست خوبم خیلی خوشحالم که مهمانی به شما خوش گذشته است. از صمیمزقلبم دعا می کنم که ایشالا ایشالا همیشه و همه جا بهتون حسابی خوش بگذره. تا یادم هم نرفته بگم که امیدوارم در امتحان ها هم با نمره خوب موفق باشید.[لبخند][گل]

شادي

زانيار راس ميگه اين چيه كه تو پروفايلت نوشتي آخه!!!! كسي كه توكلش به خدا باشه، اينقد زود نااميد ميشه و اين اسمو رو خودش ميذاره آوا ؟!!!! اگه دم دستم بودي ،ميزدمت هااا