15

سه روزی هست که اعصابم خرابه و کلا بی روحیه و بی حوصله شدم بازم چندین وعده پشت سر هم غذا نمی خورم.دهنم وا نمیشه برا هییچی....حتی حرف زدن.با همه قهرم...حتی خودم....دیروز عصر حدودای هشت رفتم بیرون.خیابون ما تقریبا بازارچه است.کلی مغازه های زیبا و شیک داره.مانتو، کفش،لباس و .....خواستم به خودم تفریح بدم،فقط تماشا کردم ، چند تا چیز دوست داشتم ولی حوصله نداشتم قیمتشون کنم.تو یکی از همین پاساژا بود که منم جلوی یه طلا فروشی واستاده بودم که حس کردم یه دست کوچولو و نرم اومد تو دستام.یه دختر کوچولوی ناز بود که اشتباهی به جای مامانش دست منو گرفته بود.نخواستم استرس وارد شه بهش،یواش دستمو بردم زیر گلوش و نازش کردم،اونم سرشو آورد بالا آروم نگاهم کرد،منم بهش گفتم عزیزم مامانت اوناهاش،مامانشم صداش کرد و این آهو کوچولو پرید طرف مامانش.بعد از دور هی اون منو نگاه کرد و منم اونو نگاه کردم.تا یه مدتی دستم حس خوبی داشت.

/ 7 نظر / 2 بازدید
منتظر

سلام توکلتون به خدا باشه [لبخند][لبخند]

روشا

بلاگتو دوست دارم....

وحید53

این مدل اعتصاب ها خوب نیس به اندازه یضرورت سخن گفتن و غذا خوردن توصیه شده اون فرشته یکوچولو یه نشانه اس که...

فاطمه

کودک یا بزرگ مهم اینه که گرمی دستات باعث آرامشه . من از راه دور این گرمی رو حس میکنم وقتی بهم روحیه میدی وقتی واسم کامنت هایه پر مهر میذاری

مرتضی

ایشالا ایشالا خیلی زود دست نی نی خودتون رو بگیرین دوست خوب من. قشنگ ترین قسمت قضیه اون حسی بود مکه به اون دختر بچه دست داده بود.حسی سرشار از آرامش.این یعنی اینکه شما مادر بسیاررررررررررر خوبی خواهید شد.[لبخند][گل]

دکمه

سلام. چه حس خوبی... منم یه بار گم شدم .

زهرا

از این حسهایی که می گی من زیاد داشتم... درک می کنم چی می گی... http://ahmaghnameh.persianblog.ir/