29.اوضاع درهم برهم

دلم بچگیامو میخواد.روزایی که برای بقیه مهم هستی و مدام همه توجهشون به تواه.اون روزایی که راحت و آروم بودم.از خیلی چیزا و خیلی کسا بیزارم.میدونم این مشکله منه و دارم روش تمرکز میکنم که یه جوری حلش کنم.میخوام برم دکتر اعصاب.اعصابم خط خطی شده.دیگه تحمل هیچی رو ندارم.اوضاع و احوالمون زیاد به راه نیست.نیمه مرداد باید این خونه رو خالی کنیم و دلمون میخواد اگه قسمت باشه یه خونه کوچولو از اون مهریا بگیریم ولی همسری همکاری نمیکنه.یه روز میگه میشه یه روز میگه نمیشه...خلاصه تو برزخ زندگی میکنیم.تو خونه احساس غریبی میکنم نه میتونم کاری بکنم نه میتونم بی تفاوت باشم،گردوخاک هم که خونه رو ویران میکنه  و هر روز باید گردگیری کرد...کلی آدم رو اعصابمم...اونایی که از اول خودشونو زدن به نفهمی،حتی یه جواب سلام دادن براشون سخت تر از مرگه...متنفرم ازشون و با این حال باید تحملشون کرد.کاش کمی از این حال بیام بیرون.تحمل اوضاع برام سخته.هر چی هم به این همسری میگم متوجه نمیشه.دیگه دارم به مرحله بی تفاوتی میرسم ...یا شاید هم مدتها قبل رسیدم به این مرحله.بعضی وقتها فکر میکنم بیخیال همه چی بشم و بزار و برم یه جایی که کسی رو نشناسم...ادامه این زندگی برام سخته.اونی که از بین رفته اعصاب منه.دیگه حتی حوصله ندارم به خودم برسم.نه امیدی دارم نه دلخوشی نه هیچی...آخه به چه امیدی؟؟؟دلم بچه میخواد.شاید اون مرحم دردام میشد؟بعضی وقتا فکر میکنم با این حالم حتی حوصله بزرگ کردن  اونو هم نداشتم و شاید به همین خاطر خدا بهم بچه نداده.به یه جمعی که وارد میشم لحظه شماری میکنم که برم بیرون.تحمل آدمای زیادی رو دوروبرم ندارم .اصلا تحمل سروصدا و شلوغی رو ندارم.اون روز رفته بودیم باغ خواهرم اینا.از اولین لحظه ورود دلم میخواست برگردم.تحمل نداشتم بشینم اونجا.خسته میشم از شلوغی.قبلا عاشق رفت و آمد و شلوغی بودم ولی الان کلا عوض شدم.حتی دوست ندارم کسی بیاد خونمون.بیرون هم نمیرم.همش میشینم تو خونه و یا مثل کلفتا خودمو با کار مشغول میکنم یا میخوابم یا با برنامه های مزخرف تی وی خودمو مشغول میکنم.حتی حوصله نمیکنم بیام اینجا چیزی بنویسم...

/ 2 نظر / 31 بازدید
شادي

سلام آوا جان. خوبي گلم؟ تو ديگه چرا از اين حرفا ميزني. تو خانم يه خونه ايي. حونه اي كه به قول يكي از دوستام ملكه و خاتون اون تويي. بحاي اين حرفا به فكر زندگي و همسرت باش. واقعا بعضي وقتا ما چرا اينطوري ميكنيم؟اگه با همسرت مشكلي نداري و عاشق هميد خوب ديگه حله.دليلي نداره اجازه بدي هر فكري و ناراحتي و غصه الكي به دل و فكرت خطور كنه. قدر زندگيت رو بدووووون. خيلي ها الان حسرت زندگي تو رو دارن. به فكر مردت باش.دنيامون دنياي كثيفيه هااا. توي خونه يه چيزي رو كمبود حس كنه،بيرون از خونه دنبالش ميگرده. تا ميتوني به خودت برس. آهنگاي شاد گوش بده. شاد باش. براش برقص. نااميد هم نشو. اينقد تكرار نكن بچه بچه. برا خدا خيلي راحت و آسونه كه بهت بچه بده و مطمين باش زمانش كه برسه ميده. بخدا بهت بچه هم ميده. باور كن هنوز وقتش نيست. بايد صبر داشته باشي. خدا داره امتحانت ميكنه. ميخواد صبرت رو بسنجه. مواظب باش از امتحانش رفوزه نشي و با بيست قبول بشي اونوقت پيش خدا جايزه داري. اونم چي ؟يه ني ني ناز تپل ماماني كه الهي من فداش بشم. اونوقت بغلش ميكني و بخاطر لطفي كه خدا بعد اين همه سال بهت كرده هي تشكر ميكني ازش و اونوقته كه زندگي شيرين

مرتضی

دوست خوب و مهربانم سلام راستش رو بخواهید این مطلب شما رو دوبار کامل خواندم.در ابتدا نمی دونستم چی باید بگویم ولی الان فکر می کنم می تونم در موردش نظر بدهم.همه ما آدم ها در طول زندگی مون به روزهائی می رسیم که می تونیم بهشون نام "روزهای بن بست" رو بدهیم.روزهائی که در یک خلاء مطلق قرار می گیریم و دیگر به جائی رسیدیم که می خواهیم همه چی زودتر تمام بشود.می دونید من یک قاعده کلی دارم.در چنین مواردی به خودم می گویم حالا که چنین اتفاقی افتاده،باید چیکار بکنم.به نظرم در این مواقع مدیریت این اتفاق از خود اتفاق مهم تر است.به شما هم توصیه می کنم که تصمیم بگیرید چطوری این مورد را مدیریت بکنید.من همیشه برای خودم یک لیست تهیه می کنم از کارهائی که می خواهم انجام بدهم و کارهائی را که دوست ندارم انجام بدهم.بعدش تمام وقتم رو می گذارم برای کارهائی که باید انجام بدهم و دوری می کنم از کارهائی که نباید انجام بدهم.به نظرم شما هم چنین لیستی تهیه بکنید.مطمئن هستم اگه به کارهائی که علاقه دارید بپردازید خیلی زودتر از اونی که فکرش رو من کنید روحیه تون عوض می شه.از صمیم قلبم دعا می کنم که خیلی زوده زود روزهای طلائی از راه برسن