21

شبها که چراغ اتاق رو خاموش میکنم و میرم تو تخت،هزار تا مطلب زیبا میان تو ذهنم که بزارمشون تو وبلاگم ولی صبح که میشه همش فراموشم میشه.به نویسندگی خیلی علاقه دارم.چندین بار پیش اومده که تو خواب یه رمان نوشتم که عاالی بوده ولی صبح همش پریدن یا شعر یا متن یا...فکر کنم برای خیلی ها این اتفاق می افته،شاید باید یه دفترچه بزارم بالای سرم که همون موقع بنویسمشون.چندین داستان و رمان نیمه کاره دارم،کاش یه روزی بشه که تمومشون کنم.دلم میخواد برم کنسرت رحیم شهریاری.دلم میخواد دوباره کلاس ویولون رو از سر بگیرم،دلم به حال ویولونم میسوزه که داره تو کیفش مثل من از تنهایی دق میکنه و کسی نیست زیپ کیفو باز کنه و برش داره و آرشه بزاره روش و بنوازدش...دلم کلاس خوشنویسی با خودکار میخواد،همینطور با قلم،دلم میخواد برم ورزش،احساس اضافه وزن پیدا کردن داره خفم میکنه،حدود 5 کیلو چاق شدم،از دست خودم عصبانی ام همینطور دلم به حال خودم میسوزه!

اون شب داشتم فکر میکردم که اگه اون برجستگی بالای معده ام تومور باشه ؛عمرا بدم عملش کنن،همینطور باهاش کنار میام تا آخر عمرم.تو ذهنم داشتم وسائلم رو بین بقیه تقسیم میکردم که چی رو به کی بدم و غیر مستقیم که متوجه نشن که من رفتنیم...بعضی وقتها حس میکنم دارم کم میارم،دارم دیوونه میشم.دلم به حال شوهرم میسوزه،خیلی دوسش دارم و طاقت دیدن غصه هاشو ندارم.همیشه حس گریه تو وجودمه.دلم گریه میخواد.با اینکه میدونم همه کسایی که برام مهمن ،شاد و سالم اند،باز ته دلم آشوب برپاست،یه حس دلشوره عظیم دارم تو عمق وجودم که داره نابودم میکنه.

همسری یه دوچرخه خوش رنگ خریده و قول داده به منم روندنشو یاد بده(آخه من تا حالا دوچرخه نروندم و بلد نیستم).عصری با هم رفتیم بیرون،یه تی شرت برای همسری خریدیم یه دامن برای من.سایزم بزرگ شده،مانتویی که دلم میخواست ،برام کوچک شد و منم ناراحت که چرا سایزم بالا رفته از خیر مانتو خریدن گذشتم.

 داریم فصل پنج سریال Game of thrones رو میبینیم.هر روز داره جالبتر میشه.آدمو میخ کوب میکنه،میری تو عمق شخصیتای سریال.عاشق شخصیت "آریا"م.واقعا دوس داشتنیه.اگه ندیدینش حتما توصیه میکنم ببینینش.از همه سریال هایی که دیدم بهتره،حتی LOST !

متاسفانه دو تا از ماهیای آکواریوم مردن.نمیدونم چرا ولی باید دلیلشو پیدا کنم ،میترسم بقیه هم بمیرن به خصوص "صندوق ماهی "های نازنینم.همسری میگه دم خوره ! گرفتن....باله هاشون کمی خورده شده ،دیگه نمیدونم همدیگرو زخمی میکنن یا واقعا مرضی به این اسم هست!!!!!

/ 5 نظر / 25 بازدید
وحید53

وقت برا خودت هم بزار برا دیگرون خیلی وقت گذاشتی دوچرخه نوشتن ساز و... پس کی نوبت خودت می شه یه دفتر کوچولو با یه خودکار همیشه و هر جا همراهت باش هر موفع حس نوشتن داری بنویسی

مرتضی

سلام دوست عزیز به نظرم با توجه به استعدادتون حتمن حتمن باید یک دفترچه کوچیک برای خودتون تهیه بکنید و هر لحظه که چیزی به ذهنتون آمد حتمن یادداشت بکنید. حیف است که از این استعداد ناب خدادادی استفاده نکنید. به امید روزی که کتابهاتون رو در بازار ادبیات کشورمون ببینیم.[لبخند][گل]

مرتضی

چرا که نه دوست عزیز ایشالا ایشالا یک روزی هم این اتفاق قشنگ بیفته براتون و کتابهای شما هم چاپ بشود. به خودتون و توانائی هاتون ایمان داشته باشین دوست مهربانم.[لبخند][گل]

فاطمه*

سلام دوستم [قلب] فدای قلب مهربونت که اینقدر گرفته است[افسوس] اینطوری نکن با خودت. باورکن به جز سلامتی هیچی ارزش غصه خوردن رو نداره. برو ورزش برو استخر برو پیاده روی وقتتو پر کن نزار کسالت تویه مغزت رسوخ کنه واز درون داغونت کنه .اگه تو سالم و شاد باشی شوهرتم شاد میشه و تو میشی همه زندگیش و نمیخواد با دنیا عوضت کنه[چشمک] آخ ویولون[بغل] کاش منم بلد بودم ساز بزنم خیلی دوست دارم یه ساز بلد بودم وواسه خودم میزدمش حیف که بلد نیستم[ناراحت] ولی دیگه نیام ببینم اینطوری زانویه غم بغل کردیهااا[عصبانی] شاد باش و شادی رو به همه منتقل کن. این خاصیت فرشته هاست[فرشته] [ماچ]

نارگیله

سلام عزیزم ، خیلی از نویسنده ها شبا مینویسن ، به نظر من همون کاری که به فکرت اومده رو «یه دفتر یادداشت کنارت باشه» حتما انجام بده ، موفق باشی[ماچ][گل]