34-نامه نا خوانده

تو بیمارستانی که بودیم،زنایی که می اومدن واسه زایمان میدیدم و دلم خون میشد.اونا داشتن به آرزوی دیرینه من دست میافتن.با سن و سالی کمتر از من داشتن مادر میشدن و من با حسرت براشون دعاهای خوب خوب میکردم.دلم میخواست جای اونا بودم،شکمم مثل مال اونا بزرگ بود و مثل اونا ناز میکردم و ادا در می آوردم تا اطرافیان با نازم بازی کنن،مامانم مثل مامان اونا خوشحال بود و لحظه شماری میکرد تا نوه کوچولوشو بیارن بزارن تو بغلش.حسرتشونو میخوردم،نمیدونم چرا خدا نمیخواد من مامان شم.وقتی مامانم به اون دختر حامله که داشت میرفت اتاق عمل برای سزارین،گفت:دست راستتو بکش رو سر دخترم،دلم شکست،ناراحت میشم خوب...منم آدمم دیگه...از بقیه زنا تنها چیزی که کم دارم،فولیکول بالغه!اونم که دست خودم نیست!وقتی همه ازم در مورد بچه میپرسن،یا میگن دیگه بزار بچه دار شین داره دیر میشه ها....غصه ام میگیره.من رتبه ام از همه کمه،بهشت هیچ وقت زیر پاهای من نخواهد بود،من چیزی کم دارم،به نوعی میشه گفت ناقصم،به خاطر من تو هم محکومی که بابا نشی...تو گروهی که بچه های دوران کاردانی تو تلگرام درست کردن،من قبل از همه ازدواج کرده ام و هنوز بچه ندارم.بعضی ها بچه هاشون دارن میرن مدرسه،همه بچه دارن الا من.میخوان قرار بزارن تا با هم دور هم جمع شیم.دوست ندارم برم.اصلا دوست ندارم تو هیچ جمعی برم،همه ازم سوال میپرسن و من خسته از جواب دادن و پیچوندن.تصمیم دارم از این به بعد هر کی ازم در مورد بچه پرسید رک و راست بگم که بچه دار نمیشیم و مشکل از منه شاید اینجوری دست از سرم بردارن...عکس بچه های کوچولو که میبینم دلم میلرزه...آخه گناه من چیه که دارم این همه عذاب میکشم؟

دیشب میخواستم بهت اینارو بگم ولی روم نشد،اینم یه نامه دیگه ای که برات مینویسم و تو هیچ وقت نخواهی خواند.برای تو مینویسم تا خودم آرام شوم.مثل همیشه...

/ 0 نظر / 26 بازدید