مشاهده یادداشت خصوصی

چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

سلام.عصر جمعه نیمه دوم شهریور بخیر.نمیدونم حال کیا خوبه و حال کیا بد!حتی نمیدونم حال خودم خوبه یا بد؟یه لحظه خوبم و یه لحظه بد، یه روز اینوری یه روز اونوری.دارم میرم سر کار البته به صورت افتخاری.یعنی پول مول توش نیست فعلا تا شاید فرجی بشه و بعدا اوضاع خوب بشه.زندگیم داره بصورت روزمرگی ادامه پیدا میکنه.مدتیه خیلی خواب میبینم.همکلاسیای دوره ابتداییم تو خوابام میان،کسایی که اگه ببینمشون شاید نتونم بشناسمشون! خواب اونایی رو میبینم که تو بیداری تا صد سال هم به ذهنم نمیان.دو شب پیش یه خواب جالب دیدم.دیدم یه تخمی شبیه تخم مرغ یا تخم پرنده داره از توش جوجه در میاد.منم دارم نگاه میکنم و هیجان زده ام.روی تخم جای دوتا چشما و دهن شکسته شده و بعد کلش میشکنه و از توش یه بچه خوشگل بیرون میاد.یه آن فکر میکنم برادرزاده ام (م) هستش، بچه یه تیکه ماه بود.سفید و تپل و زیبا.گرفتمش بغلم.خیلی ناز بود.البته از این تیپ خوابا خیلی میبینم.اونقدر که بیشترشونو صبح که میشه فراموش میکنم.

کسالت وجودمو ترک نمیکنه.خوابم زیادتر شده و به زور بیداری رو تحمل میکنم.باز خوبه یه دلیلی دارم که صبحها از خواب بیدار شم وگرنه تا عصر میخوابم.جناب همسر خان هم که مثل سایه میاد و میره و دیده نمیشه!امروز که جمعه است از صبح رفته و فکر نکنم زودتر از 10 شب برگرده و این روال هر روز از سال ادامه داره.دیگه نسبت به خیلی چیزا بی تفاوت شده ام.دیگه از مبارزه کردن با هر کس و هر چیز خسته شده ام.دارم روزمرگی های خودمو ادامه میدم.تا ببینم فردا و فرداها چی پیش میاد.دیگه نمیگم "کسی درکم نمیکنه" و از این حرفا.یه جورایی نسبت به کل موجودات دنیا بی تفاوت شده ام.

فردا داداشی جونم روز دفاعیشه.امشب با پسرش (م) میان خونمون.دلم میخواد منم برم دانشگاه و دفاعشو ببینم.ولی فکر نکنم اون دلش بخواد منو ببره با خودش.با پسرش میره.در هر حال براش آرزوی موفقیت میکنم.شاید یه روز منم دکترامو بگیرم .بعضی شبا هم خواب امتحان میبینم.اونشب خواب دیدم امتحان درسای عمومی دارم و منم که متنفرم از دروس عمومی،عزا گرفتم که چه جوری بشینم این همه درس ازبر کنم؟آخه تو واقعیت هم فقط تو امتحانای عمومی عزا میگرفتم.و خوشحالم که اگه بخوام ادامه تحصیل بدم دیگه درس عمومی ندارم.

مامانم برای دخترم اسم پیدا کرده،بنده خدا داره خودشو امیدوار نگه میداره.منم استقبال کردم از این اسمه.بزار الکی خوش باشه.طب سنتی که برای بیماریم(نه نازایی ام) رفته ام،تا حدودی مشکلم رفع شده ولی هنوز داروهاش تموم نشده و منتظرم ببینم تا اتمام داروها چه تغییری تو احوالاتم پیدا میشه.مامانم میگه بعد از این که داروهام تموم شد،درمان نازایی با همین روش شروع کنم.نمیدونم شایدم این کارو بکنم.بزار یه امید دیگه بیاد تو زندگیم.

منتظر خبر استخدامیم از یکی از ارگانهای دولتی هستم.امیدوارم اقلا این یه کار خوب پیش بره.برام دعا کنین.واقعا نیاز دارم.هم از لحاظ مالی و هم روحی و روانی.به امید روزی که بیام و خبر استخداممو بدم بهتون.

شنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

نوجوونی دوران خودمونو با نوجوونای الان که مقایسه میکنم میبینم ما واقعاااااا فرشته بودیم.امروزیا همشون اژدهان......اصلا معلوم نیس به چه صراطی مستقیم هستن، فکر نکنم کسی جز پدر مادراشون بتونن باهاشون ارتباط نزدیک برقرار کنن....مدتیه با یکی از اینا درگیرم.

چندتا طرح معرق دارم که روشون کار میکنم.ولی کیفیت برش هام بد شده.شاید مدتهاست کار نکردم به همین دلیله که اینجوری شده!

 

پ.ن: اونی که نخواد ببیندت، به هیچ وجه نمی بیندت، پس تلاش بیهود کردن مثل آب در هاون کوبیدن است...

پنجشنبه ۳ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

سلام.عیدتون مبارک.سال جدیدتون مبارک.روز مادر مبارک.روز پدر مبارک.همه روزها و شب هاتون مبارک.مایه خجالته که بعد از تقریبا 33 روز اومدم و به دوستانم عیدشونو تبریک میگم ولی چه میشه کرد.اخلاق من حالی به حولیه دیگه.میبینی چند ماه نیستم و یه هو دیدین هر روز هر روز میام و میشینم اینجارو نگاه میکنم ولی حوصله نوشتن و حتی تایید کامنت هم ندارم.فقط میبینم و میخونم و میرم.تو خلوت خودم ، موقعی که دارم تلویزیون میبینم، قبل خواب ،.قتی دارم آشپزی میکنم و اغلب اوقات دارم تو ذهنم متن میزارم اینجا ولی به تایپ کردن که میرسه تنبلیم میشه،به خودم میگم حالا کی میخواد بلند شه بره لپ تاپو بیاره و بنویسه.و مصیبت زمانیه که لپ تاپم شارژ نداشته باشه، اونوخ دیگه میشه مصیبت اندر مصیبت.....

دیگه حاشیه نویسی بسه.برم سر حرفای درست و حسابی.چندین ساله که دنبال شغل درست و حسابیم و پیدا نمیشه و خلاصه به خودم جرات دادم و پرونده شغل پیدا کردنو هم مثل پرونده بچه دار شدن بستم و گذاشتم تو بایگانی آرزوهای محال زندگی.امسال تصمیم دارم زیاد به نداشته هام فکر نکنم.دارم با مساله بچه دار نشدن منطقی تر کنار میام.یه مدتی نمیتونستم ،خیلی چیزارو نمیتونستم تحمل کنم ولی دارم تمرین مهارت میکنم.هنوزم از بغل کردن بچه ها خوشحال میشم و بوییدن زیر گلوشون دلمو میلرزونه ولی باید خیلی چیزارو بتونم.بچه "س"بغل کردم و حسابی بوییدم و بوسیدم و نازش کردم و باهاش بازی کردم.جوراباشو درآوردم و پاهای ناز و کوچولوشو دست کشیدم.صاف بود و لیز و کوچولو.اندازه دوتا انگشت من بود.ولی سعی کردم زیاد غصه نخورم.خوردم ولی زیاد نه.....

یه موضوع خوب اومده به ذهنم.میخوام بنویسمش.امیدوارم آرزوی چاپ کتاب مثل بعضی چیزا پروندشو بایگانی نکنم.میخوام دوباره معرق کاریو شروع کنم.حتما این کارو خواهم کرد.یه سری چیزا میخوام درست کنم.یه ساعت دیواری هم برای بابا جونم درست خواهم کرد.عاشق ساعت دیواریه منه.حتما یکیشو براش درست میکنم.و یه سری چیز میزای دیگه.

آقای همسر شیفت کاریش بعد از تقریبا 5 سال تموم شد.البته نه به میل خودش،باید گفت توفیق اجباری بوده.خودش زیاد خوشحال نیست ولی کمترین فایدش اینه که دیگه مامان و بابام شبا رو راحت میخوابن و خیالشون راحته که من تنها نیستم.

سعی میکنم از فاز افسردگی بیام بیرون.دارم فکر میکنم تا چند سال باید اینجوری بمونم؟تا آخر عمرم؟شاید عمرم طولانی باشه؟خودم دارم به خودم روحیه مثیت میدم.اگه به امید همسر بشینم که به من امید بده و منو از فاز تنهایی و افسردگی بیاره بیرون که تا اون موقع استخونامم پوسیده.در بعضی موارد خیلی کم لطفی میکنه در حقم. پریروز یک آن دلم خواست "س بزرگه" خواهر من بود.با اینکه ازش بیزارم ولی اون لحظه نیاز به یه خواهر با دست نوازشگر داشتم و دلم میخواست من خواهر اون بودم که اگه خواهرم بود ازش متنفر نمیشدم که.....

روزام جالب سپری نمیشه.هنوزم تو تنهایی راحت ترم و دوست دارم تنهایی رو. و  با این حال شدیدا احساس تنهایی میکنم.با هیچ چیز شاد نمیشم.با خانواده ام بودن هم نمیتونه تنهاییمو پر کنه.مثل اینه که یه زندانی عاشق سلول و زندان بانش شده.طوری به خونه و خلوتش ،به نبودن همسر و اخم و بی توجهی ها و سکوتش عادت کردم که نمیتونم اوضاع رو عوض کنم.منتظرم که یه روز مجزه ای بشه و بیاد و دستمو بگیره و بگه که میخواد همه چیزو جبران کنه و بشه همونی که من میخام.و بگم که از مدتها پیش پرونده این آرزومو هم بایگانی کردم کنار بقیه پرونده ها...فکر نکنین دیوونه شدم...هنوز موقع دیوونگیم نرسیده...!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

فعلا دیگه چیزی به ذهنم نمیاد.تا همین حد بسه تا بعد

شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

هنوزم زنده ام و دارم نفس میکشم.همین!!!

و تلگرام بازی میکنم.دیگه هیچ کاری نمیکنم.شاید یه روز یه مطلب به درد بخور بزارم اینجا....

بعضی وقتا به دوستان وبلاگیم سر میزنم.البته دیر به دیر و فکر میکنم کسی از اونام دیگه اینجا نمیاد.قالب وبلاگم به هم خورده.هر وقت حوصله کردم درستش میکنم.از دیروز فهمیدم یکی داره اینجا رو میخونه، راستش ناراحت نشدم.بد نیست که گاهی میاد اینجا.

جمعه ۱٦ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

از ارسال اخرین پستم خیلی وقته که میگذره و در این مدت اتفاقای زیادی افتاده برامون.خوب و بد، تلخ و شیرین و ........... ولی چه کم لطفی هایی که در حق این دنیای خودم نکرده ام ، حتی یه کلمه ننوشته ام ، هر از گاهی یه سر می اومدم اینجا ولی حوصله نوشتن نداشتم و همینطور وقت برای نوشتن.

در این مدتی که نبودم دنبال خونه بودیم وکلی دردسر و نگرانی و اعصاب خرابی و خستگی و کشمکش و خلاصه بعد از کلی سروکله زدن با این و اون بالاخره همسری رو متقاعدش کردم و حرف شد حرف من، و تونستیم از خیل مستاجرین خارج بشیم و یه آپارتمان کوچولوی خوشجل موشجل خریدیم و کلی توش کار کردیم و کابینت و کمد دیواری و رنگ کاری و خلاصه اسباب کشی کردیم تو خونه خودمون.اونقدر خوبه که آدم میدونه خونه ای که توشه خونه خودشه و دیگه هیچ کسی نیست که بهش گیر بده و همیشه نگران زیاد شدن اجاره و رهنش باشه، یه لذتی هست که خدا نصیب همه مستاجرها بکنه و همشونو صاحب خونه بکنه.

الان تو خونه خودمون تا حدودی به آرامشی که مدتها پیش از دست داده بودیمش ، رسیده ایم و همچنان در تلاشیم که رفاه و آرامش را برای همدیگه محیا کنیم.امیدوارم همیشه عشق در لحظه های زندگیمان جاری باشد.

آمین

سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

بیکارم و سرم شلوغه.متاسفانه اوقات بیکاریمم بیشتر تلگرام پر میکنه تا چیزای دیگه.نه کتابی، نه فیلمی، نه حتی اون گشت زنیهای تو اینترنت.باز خوبه تو تابستون عمل زانوی مامانم یه کار مثبت و مفیدی شد که انجام دادم.به غیر از اون همه روزام بیکاری محض بود.تکلیف خونه نه معلومه نه نامعلوم.هی میریم و بر میگردیم.دو روز با همسری رفتیم تهران برای یه همایش کاری تو هتل استقلال.چندبارم مهمون داشتم.داداشیام اینا.این بود کل ماجرای تابستون امسالم.اصلا من هر سال تابستونم به بدترین وضع میگذره.چندین ساله که روال همینجوریه.نه مسافرتی نه تفریحی،بلکه استرس و خستگی و ...

دیگه عادت کردم به تفریح نداشتن.همسری هم اونقدر سرش شلوغه که از 24 ساعت 2 ساعتشم با من نیست.خونه که میاد اونقدر خسته است که نای حرف زدن نداره.اگه اصرار من نباشه غذا نخورده میره میخوابه.از دلخوشی دارم جر میخورم.....

این بود سه ماه تابستان من.

یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

چند روز پیش مامانم بودم.با من راحتر تر از بقیه است.امروز که داشتم بر میگشتم کلی یواشکی گریه کرد.نمیخواست به روش بیاره ولی هی گریه میکرد.الهی که من فداش شم که اونجوری آروم و زیر زیرکی گریه میکرد.چاره ای نبود و باید برمیگشتم.دلم مونده اونجا.پیش مامانی عزیزم.الهی که فداش شم که نیاز بودنم رو با گریه های آرومش ازم پنهون میکرد.از فردا دیگه من نیستم که امپولاشو بزنم و پانسمانشو عوض کنم.براش سوپ و آش بپزم .میوه و آبمیوه بیارم و به زور بگم که باید بخوری اونم هی ناز کنه و آخر سر بخوره.بقیه هستن ولی با من راحتتره.دوری و غربت خیلی بده.خیلی اذیت میشم ولی راهی نیست.من عادت دارم به عذاب کشیدن.بابام هم ناراحت بود از برگشتن من.انگار که من مادرشون بودم و اون دوتا بچه هام بودن.خودمو به زور نگه داشتم تا گریه نکنم.خدا جون خودت به زودی زود مامانمو خوب خوب کن تا به کسی نیاز نداشته باشه و خودش بتونه مثل سابق کارای خودشو بکنه.خدا جونم ممنون

 

ممنون از همه دوستای خوبی که نگرانم بودن و  سراغمو گرفتن.سعی میکنم خوب باشم.سعی میکنم به آرامش برسم.

سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها: