نوجوونی دوران خودمونو با نوجوونای الان که مقایسه میکنم میبینم ما واقعاااااا فرشته بودیم.امروزیا همشون اژدهان......اصلا معلوم نیس به چه صراطی مستقیم هستن، فکر نکنم کسی جز پدر مادراشون بتونن باهاشون ارتباط نزدیک برقرار کنن....مدتیه با یکی از اینا درگیرم.

چندتا طرح معرق دارم که روشون کار میکنم.ولی کیفیت برش هام بد شده.شاید مدتهاست کار نکردم به همین دلیله که اینجوری شده!

 

پ.ن: اونی که نخواد ببیندت، به هیچ وجه نمی بیندت، پس تلاش بیهود کردن مثل آب در هاون کوبیدن است...

پنجشنبه ۳ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

سلام.عیدتون مبارک.سال جدیدتون مبارک.روز مادر مبارک.روز پدر مبارک.همه روزها و شب هاتون مبارک.مایه خجالته که بعد از تقریبا 33 روز اومدم و به دوستانم عیدشونو تبریک میگم ولی چه میشه کرد.اخلاق من حالی به حولیه دیگه.میبینی چند ماه نیستم و یه هو دیدین هر روز هر روز میام و میشینم اینجارو نگاه میکنم ولی حوصله نوشتن و حتی تایید کامنت هم ندارم.فقط میبینم و میخونم و میرم.تو خلوت خودم ، موقعی که دارم تلویزیون میبینم، قبل خواب ،.قتی دارم آشپزی میکنم و اغلب اوقات دارم تو ذهنم متن میزارم اینجا ولی به تایپ کردن که میرسه تنبلیم میشه،به خودم میگم حالا کی میخواد بلند شه بره لپ تاپو بیاره و بنویسه.و مصیبت زمانیه که لپ تاپم شارژ نداشته باشه، اونوخ دیگه میشه مصیبت اندر مصیبت.....

دیگه حاشیه نویسی بسه.برم سر حرفای درست و حسابی.چندین ساله که دنبال شغل درست و حسابیم و پیدا نمیشه و خلاصه به خودم جرات دادم و پرونده شغل پیدا کردنو هم مثل پرونده بچه دار شدن بستم و گذاشتم تو بایگانی آرزوهای محال زندگی.امسال تصمیم دارم زیاد به نداشته هام فکر نکنم.دارم با مساله بچه دار نشدن منطقی تر کنار میام.یه مدتی نمیتونستم ،خیلی چیزارو نمیتونستم تحمل کنم ولی دارم تمرین مهارت میکنم.هنوزم از بغل کردن بچه ها خوشحال میشم و بوییدن زیر گلوشون دلمو میلرزونه ولی باید خیلی چیزارو بتونم.بچه "س"بغل کردم و حسابی بوییدم و بوسیدم و نازش کردم و باهاش بازی کردم.جوراباشو درآوردم و پاهای ناز و کوچولوشو دست کشیدم.صاف بود و لیز و کوچولو.اندازه دوتا انگشت من بود.ولی سعی کردم زیاد غصه نخورم.خوردم ولی زیاد نه.....

یه موضوع خوب اومده به ذهنم.میخوام بنویسمش.امیدوارم آرزوی چاپ کتاب مثل بعضی چیزا پروندشو بایگانی نکنم.میخوام دوباره معرق کاریو شروع کنم.حتما این کارو خواهم کرد.یه سری چیزا میخوام درست کنم.یه ساعت دیواری هم برای بابا جونم درست خواهم کرد.عاشق ساعت دیواریه منه.حتما یکیشو براش درست میکنم.و یه سری چیز میزای دیگه.

آقای همسر شیفت کاریش بعد از تقریبا 5 سال تموم شد.البته نه به میل خودش،باید گفت توفیق اجباری بوده.خودش زیاد خوشحال نیست ولی کمترین فایدش اینه که دیگه مامان و بابام شبا رو راحت میخوابن و خیالشون راحته که من تنها نیستم.

سعی میکنم از فاز افسردگی بیام بیرون.دارم فکر میکنم تا چند سال باید اینجوری بمونم؟تا آخر عمرم؟شاید عمرم طولانی باشه؟خودم دارم به خودم روحیه مثیت میدم.اگه به امید همسر بشینم که به من امید بده و منو از فاز تنهایی و افسردگی بیاره بیرون که تا اون موقع استخونامم پوسیده.در بعضی موارد خیلی کم لطفی میکنه در حقم. پریروز یک آن دلم خواست "س بزرگه" خواهر من بود.با اینکه ازش بیزارم ولی اون لحظه نیاز به یه خواهر با دست نوازشگر داشتم و دلم میخواست من خواهر اون بودم که اگه خواهرم بود ازش متنفر نمیشدم که.....

روزام جالب سپری نمیشه.هنوزم تو تنهایی راحت ترم و دوست دارم تنهایی رو. و  با این حال شدیدا احساس تنهایی میکنم.با هیچ چیز شاد نمیشم.با خانواده ام بودن هم نمیتونه تنهاییمو پر کنه.مثل اینه که یه زندانی عاشق سلول و زندان بانش شده.طوری به خونه و خلوتش ،به نبودن همسر و اخم و بی توجهی ها و سکوتش عادت کردم که نمیتونم اوضاع رو عوض کنم.منتظرم که یه روز مجزه ای بشه و بیاد و دستمو بگیره و بگه که میخواد همه چیزو جبران کنه و بشه همونی که من میخام.و بگم که از مدتها پیش پرونده این آرزومو هم بایگانی کردم کنار بقیه پرونده ها...فکر نکنین دیوونه شدم...هنوز موقع دیوونگیم نرسیده...!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

فعلا دیگه چیزی به ذهنم نمیاد.تا همین حد بسه تا بعد

شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

هنوزم زنده ام و دارم نفس میکشم.همین!!!

و تلگرام بازی میکنم.دیگه هیچ کاری نمیکنم.شاید یه روز یه مطلب به درد بخور بزارم اینجا....

بعضی وقتا به دوستان وبلاگیم سر میزنم.البته دیر به دیر و فکر میکنم کسی از اونام دیگه اینجا نمیاد.قالب وبلاگم به هم خورده.هر وقت حوصله کردم درستش میکنم.از دیروز فهمیدم یکی داره اینجا رو میخونه، راستش ناراحت نشدم.بد نیست که گاهی میاد اینجا.

جمعه ۱٦ بهمن ۱۳٩٤ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

از ارسال اخرین پستم خیلی وقته که میگذره و در این مدت اتفاقای زیادی افتاده برامون.خوب و بد، تلخ و شیرین و ........... ولی چه کم لطفی هایی که در حق این دنیای خودم نکرده ام ، حتی یه کلمه ننوشته ام ، هر از گاهی یه سر می اومدم اینجا ولی حوصله نوشتن نداشتم و همینطور وقت برای نوشتن.

در این مدتی که نبودم دنبال خونه بودیم وکلی دردسر و نگرانی و اعصاب خرابی و خستگی و کشمکش و خلاصه بعد از کلی سروکله زدن با این و اون بالاخره همسری رو متقاعدش کردم و حرف شد حرف من، و تونستیم از خیل مستاجرین خارج بشیم و یه آپارتمان کوچولوی خوشجل موشجل خریدیم و کلی توش کار کردیم و کابینت و کمد دیواری و رنگ کاری و خلاصه اسباب کشی کردیم تو خونه خودمون.اونقدر خوبه که آدم میدونه خونه ای که توشه خونه خودشه و دیگه هیچ کسی نیست که بهش گیر بده و همیشه نگران زیاد شدن اجاره و رهنش باشه، یه لذتی هست که خدا نصیب همه مستاجرها بکنه و همشونو صاحب خونه بکنه.

الان تو خونه خودمون تا حدودی به آرامشی که مدتها پیش از دست داده بودیمش ، رسیده ایم و همچنان در تلاشیم که رفاه و آرامش را برای همدیگه محیا کنیم.امیدوارم همیشه عشق در لحظه های زندگیمان جاری باشد.

آمین

سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳٩٤ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

بیکارم و سرم شلوغه.متاسفانه اوقات بیکاریمم بیشتر تلگرام پر میکنه تا چیزای دیگه.نه کتابی، نه فیلمی، نه حتی اون گشت زنیهای تو اینترنت.باز خوبه تو تابستون عمل زانوی مامانم یه کار مثبت و مفیدی شد که انجام دادم.به غیر از اون همه روزام بیکاری محض بود.تکلیف خونه نه معلومه نه نامعلوم.هی میریم و بر میگردیم.دو روز با همسری رفتیم تهران برای یه همایش کاری تو هتل استقلال.چندبارم مهمون داشتم.داداشیام اینا.این بود کل ماجرای تابستون امسالم.اصلا من هر سال تابستونم به بدترین وضع میگذره.چندین ساله که روال همینجوریه.نه مسافرتی نه تفریحی،بلکه استرس و خستگی و ...

دیگه عادت کردم به تفریح نداشتن.همسری هم اونقدر سرش شلوغه که از 24 ساعت 2 ساعتشم با من نیست.خونه که میاد اونقدر خسته است که نای حرف زدن نداره.اگه اصرار من نباشه غذا نخورده میره میخوابه.از دلخوشی دارم جر میخورم.....

این بود سه ماه تابستان من.

یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

چند روز پیش مامانم بودم.با من راحتر تر از بقیه است.امروز که داشتم بر میگشتم کلی یواشکی گریه کرد.نمیخواست به روش بیاره ولی هی گریه میکرد.الهی که من فداش شم که اونجوری آروم و زیر زیرکی گریه میکرد.چاره ای نبود و باید برمیگشتم.دلم مونده اونجا.پیش مامانی عزیزم.الهی که فداش شم که نیاز بودنم رو با گریه های آرومش ازم پنهون میکرد.از فردا دیگه من نیستم که امپولاشو بزنم و پانسمانشو عوض کنم.براش سوپ و آش بپزم .میوه و آبمیوه بیارم و به زور بگم که باید بخوری اونم هی ناز کنه و آخر سر بخوره.بقیه هستن ولی با من راحتتره.دوری و غربت خیلی بده.خیلی اذیت میشم ولی راهی نیست.من عادت دارم به عذاب کشیدن.بابام هم ناراحت بود از برگشتن من.انگار که من مادرشون بودم و اون دوتا بچه هام بودن.خودمو به زور نگه داشتم تا گریه نکنم.خدا جون خودت به زودی زود مامانمو خوب خوب کن تا به کسی نیاز نداشته باشه و خودش بتونه مثل سابق کارای خودشو بکنه.خدا جونم ممنون

 

ممنون از همه دوستای خوبی که نگرانم بودن و  سراغمو گرفتن.سعی میکنم خوب باشم.سعی میکنم به آرامش برسم.

سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

تو بیمارستانی که بودیم،زنایی که می اومدن واسه زایمان میدیدم و دلم خون میشد.اونا داشتن به آرزوی دیرینه من دست میافتن.با سن و سالی کمتر از من داشتن مادر میشدن و من با حسرت براشون دعاهای خوب خوب میکردم.دلم میخواست جای اونا بودم،شکمم مثل مال اونا بزرگ بود و مثل اونا ناز میکردم و ادا در می آوردم تا اطرافیان با نازم بازی کنن،مامانم مثل مامان اونا خوشحال بود و لحظه شماری میکرد تا نوه کوچولوشو بیارن بزارن تو بغلش.حسرتشونو میخوردم،نمیدونم چرا خدا نمیخواد من مامان شم.وقتی مامانم به اون دختر حامله که داشت میرفت اتاق عمل برای سزارین،گفت:دست راستتو بکش رو سر دخترم،دلم شکست،ناراحت میشم خوب...منم آدمم دیگه...از بقیه زنا تنها چیزی که کم دارم،فولیکول بالغه!اونم که دست خودم نیست!وقتی همه ازم در مورد بچه میپرسن،یا میگن دیگه بزار بچه دار شین داره دیر میشه ها....غصه ام میگیره.من رتبه ام از همه کمه،بهشت هیچ وقت زیر پاهای من نخواهد بود،من چیزی کم دارم،به نوعی میشه گفت ناقصم،به خاطر من تو هم محکومی که بابا نشی...تو گروهی که بچه های دوران کاردانی تو تلگرام درست کردن،من قبل از همه ازدواج کرده ام و هنوز بچه ندارم.بعضی ها بچه هاشون دارن میرن مدرسه،همه بچه دارن الا من.میخوان قرار بزارن تا با هم دور هم جمع شیم.دوست ندارم برم.اصلا دوست ندارم تو هیچ جمعی برم،همه ازم سوال میپرسن و من خسته از جواب دادن و پیچوندن.تصمیم دارم از این به بعد هر کی ازم در مورد بچه پرسید رک و راست بگم که بچه دار نمیشیم و مشکل از منه شاید اینجوری دست از سرم بردارن...عکس بچه های کوچولو که میبینم دلم میلرزه...آخه گناه من چیه که دارم این همه عذاب میکشم؟

دیشب میخواستم بهت اینارو بگم ولی روم نشد،اینم یه نامه دیگه ای که برات مینویسم و تو هیچ وقت نخواهی خواند.برای تو مینویسم تا خودم آرام شوم.مثل همیشه...

چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها:

سلام دوستای همیشه مهربونم.ممنون که بهم دعا کردین و انرِژی مثیت دادین .شکر خدا اون کار خوب خوب پیش رفت.مامانم قرار بود عمل بشه.الان سالم و خوب و خوشحال خونه خودشونه.منم خسته از همراه بیمار بودن و خوشحال از سلامتی مامانم دارم پست میزارم.یکی دو روز بعد منم میرم.خیییییییییییییییییییلی خسته بودم و نتونستم برم و سپردم به بقیه خواهر و برادرا.الهی همه کسایی که کارشون به بیمارستان میوفته مثل ما،شاد و سالم مرخصشون کن.الهی دل هیشکی رو تو راهروهای بیمارستان،پشت درهای اتاق عمل و سی سی یو و ..... نشکن و عزیز دلشونو شفا بده.خدایا شکرت...

مامانم خوبه و من خوبتر...ببخشین اونقدر خسته ام که بیشتر نمیتونم بنویسم.فقط خواستم خبر خوبو زودتر بدم.بازم ممنون از همگی 

Flower    Flower     Flower    Flower    Flower    Flower    Flower       

سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط آوای تنهایی نظرات ()
تگ ها: